تبلیغات
بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے - نوشته 18 شهریور

بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے

و امروز هجدهم شهریور. دیشب خستهرسیدیم به شاهرود دومین شهر بزرگ ایران از لحاظ مساحت واقعا شهر بزرگ و توسعه یافته ای هست و اینکه باید شاهرود مرکز استان میشد نه سمنان

شاهرود واقعا زیباست حیف که خیلی دوره و اینکه راهش خیلی سخت و طاقت فرساست وگرنه دانشگاه صنعتیشو انتخاب میکردم اب و هواشم عالیییی

خب ازینا که بگذریم امروزشگفت انگیز ترین روز زندگیم بود واقعااااا شگفت انگیز

صبح راه افتادیم به سمت روستای ابر که بریم جنگل ابر رفتیم جنگل ساعت دوازدهظهر صبحونه خوردیم خخخخ

قبلش یه کیک و شیر خوردیم تو جاده که واقعاااا چسبید

دوازدهظهر ابر ها پایین بودن و عقب اونجایی که نشسته بودیم ابر نبود

بعد صبحونه به غیر مامان و بابا راه افتادیم پیاده رفتیم به سمت ابرا اون پایین البته بگم جاده ی پایین رو فقط ماشین های شاسی بلند. میتونستن برن خلاصه ما که ماشین رو بیش از یه حدی نبریدم پایین ولی تا همونجل که بیشتر ماشینا اومده بودن همه ماشینا سختشون بود و ماشینا ما همه بو لنت سوخته میداد واینکه یه پارس بود اومده بود پایین خودشو کشت تا بره بالا

خلاصه پیاده از جاده رفتیم پایین کلیم عکس گرفتیم با ابرا کلییییحال کردیم تو ابرا

بعدش اومدن بالاش کشته شدیم من که کلا خیس شدم کلی کالری سوزوندیم

ساعت سه بعد از ظهر ابگوشت خوردیم انقددددددر چسبید تازهابرا هم اومده بودن بالا و کلا مه بود بعد ناهار نشد بمونیم چون بارون گرفت و کلا ابر شد که فقط یک متری رو میدیدم تازه بالا اوردن ماشینام سخت بود خلاصه خیس شده از بارون نشستیم تو ماشین و با بوی لنت و ابر غلیظ جاده خاکی رو بالا رفتیم من خوابیدم از بس خسته بودم بعد که بلند شدم تویه مسجد از شهرخراقان رفتیم دستشویی مردمش مهربون بودن

بعدش گفتیم بریم ابشار کلی راه رفتیم شهر موجن و دوباره کلی جاده خاکی رفتیم و خورشید داشت غروب میکرد تازه وسط راه هی پشیمونم شدیم که برگردیم و هوا تاریکه و فایده نداره

خلاصه خورشید غروب کرد ما رسیدیم اونجا و جالبتر اینکه باید میرفتیم تو شکاف کوه اونجا ابشار بود تو تاریکی فلش موبایل رو روشن کردیم و رفتیم تو اب. تو شکاف کوه صدا اب زیاد بود تازه پله مارپیچی داشت که بریم بالا و ابشار واقعی رو ببینیم

نمیدونم چطوری بگم که یاد فیلم ترسناکا افتادم تا پله رو دیدم دقیقا مثل تونل بود شکاف کوه و من گفتم بیخیال نریم بالا به بابا و بهار که بهار گفت بیا بریم و جسورانه رفتیم از پله مارپیچی اهنی بالا خیلی باحال بوو مخصوصا اینکه تاریکه تاریک بود کلا بیشتر حال داد رفتیم بالا ابشار رو دیدیم . متاسفانه نتونستیم عکس بگیریم چون تاریک بود خوده ابشار تو روز واقفا قشنگه ولی تو شب برا بار اول خیلی بیشتر حال داد من که پاهام یخ زد اومدیم بیرون

همه جا تاریک بود چراغا ماشینو روشن کردیم. جلوش یه حصیر انداختیم البته من این کارارو نکردم چون محو اسمون یودم

انقدر ستاره پیدا بود که من کلا قاطی کرده بودم صورت فلکیارو. بار اول کهکشان راهه شیری رو دیدم نمیدونم چطوریوصفش کنم نمیدونم اسمونو چی بگم انقدر محوش بودم که کاپوچینو رو یادم نیست چطوری خوردم

بعدش انقدر جیغ و داد کردم از زور خوشحالی که انقدر ستاره و انقدر اسمون قشنگه که همه جذب اسمون شدن چراغا رو خاموش کردیم و منم بهشون کهکشان راهه شیری رو نشون دادم که مثل یهابر تو اسمون کشیده شدهبود توش پر از ستاره بود وااااااای بهترین اسمونی بود که دیدم نمیتونم امروز رو با اون همه لذت هاش توصیف کنم فقطمیتونم بگم خدایا شکرت

اون مه که با بو لنت سوخته بود چقدر کیف کردم غار با اون همه مخوف بودنش و ماجرا جوییش و اون از اسمون که دیگه امروز منو به شگفت انگیز ترین روز عمرم تبدیل کرد

فقط حیف که دوربین نداشتم و دوره عکاسی نجومی رو هنوز نگذروندم وگرنه یه عکس از اسمون میگرفتم که خیلی توپ بود الانم ساعت نه هست و تو ماشین هستیم هنوز داشتم اسمونو از پنجره ماشین نگاه میکردم که گفتم بیام شرح شگفت انگیز ترین روز زندگیم رو بنویسم

پ.ن اسمون تو شهر درست پیدا نیست چون الودگی نوری دا


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1396 ساعت 12:04 ق.ظ توسط آسمان . نظرات |


Design By : Pichak