تبلیغات
بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے - روزای بیکاری

بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے

سلااام 
انقدر بیکار شدم که نمیدونم چیکار کنم به سرم زده برم کلمه زبان حفظ کنم و برنامه نویسی کامپیوتر یاد بگیرم ... نذر کردم امسال قبول بشم و به خدا گفتم هرچی به مصلحتم باشه ... روزا برام تکراری شده ... امروز با مرضیه دوستم رفتیم ببینیم کلاس ورزش کجاست ... بعدشم من رفتم یه جلد دیگه کتاب اردلان سرفراز رو خریدم 
دو روز هست میخوام صبحا زود بلند بشم برم پیاده روی خوابم میبره ... انقدر اینروزا خوابم میاد که فکر کنم ساعت هایی رو که قبلا درس میخوندمو میخوابم رژیم هم گرفتم غذام رو خیلی کم کردم خیلی دقت میکنم ... 
الان دارم فکر میکنمچطوری اونروزا بیشتر از هشت ساعت میخوندم ... یا مثلا دم کنکور باورم نمیشد این همه مطلب یادم مونده بود ....
امروز تازه یه رمان شروع کردم بخونم ولی خیلی مسخرس 
کتاب شعر فقط کتاب اردلان سرفراز ...
میخوام یکی از خاطرات اردلان سرفراز رو بگم 
اهنگ دلسوخته که معین خونده ... دلسوخته تر از همه ی سوختگانم ...
آخر این اهنگ نوشته بود که تازه خارج رفته بوده آلمان بوده و کارگری میکرده تو یه شرکت که صاحب شرکت یه ایرانی بوده که لطف میکرده برگشتنه اردلان سرفراز رو به خونه ش میرسونده و توراه کاست میذاشته و اهنگ گوش میدادن ..یه روز یه کاست میذاره تو ضبط ماشین و به اردلان میگه یه آهنگ جدیده واولین اهنگ معین یکی را دوست میدارم رو براش میذاره نوشته که انقدر تحت تاثیر اون غروب و غربت قرار میگیره و نوشته گفتم چه صدای خوبی و همون وقت تا خونه ش این ترانه ی دلسوخته رو میگه ... و جالب تر اینکه این ترانه رو به معین میده ... وجالب تر میگه که ترانه نمیگفته تا اونروز 
من که خیلی خوشم میاد از همه خاطراتش که نوشته زیر هر شعر 


نوشته شده در دوشنبه 19 تیر 1396 ساعت 08:39 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |


Design By : Pichak