تبلیغات
بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے - slm

بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے

امشب به خاطر دختر خواهرم رفتیم پارک یه نیم ساعت رو به رو. سر سره ها نشسته بودم یادم افتاد به سرسره قدیمی ها که یه سرسره لوله ای بود و دوتا سرسره که بهم چسبیده بودن . بیشتر مادرا دنبال بچه هاشون اومده بودن یادم افتاد به بچگیا خودم که همیشه با بابام میرفتم بازی. اگه خواهرام یا برادرم هم میومدن ولی بابام هوا منو داشت . تو راهنمایی سه تا دوست بودیم که خیلی باهم صمیمی بودیم که تو دبیرستان از هم جدا شدیم الان یکیمون ازدواح کرده تازه دیشب فهمیدم نگاه عکس خودشو شوهرش کردم فهمیدم واقعا چقدر از چهارسال پیش بزرگ و بالغ شدیم چقدرم زهرا چهرش بزرگ شده بود سنش بیشتر میزد به خواهرم عکسشو نشون دادم تعجب کرده بود میگفت هم سن توست خخخ فکر کنم در کل اینجانب خیلی بچه میزنم از لحاظ چهره . در کل امشب تو پارک فکر کردم که واقعا چرا خدا هنوز به افرینش انسان ادامه میده ؟ اینکه یه روزی من تو اون پارک بازی میکردم الان نسل جدید واقعا این کره زمین به چی ما ادم ها نیاز داره ؟ جز اینکه محیط زیست رو خراب کنیم ؟. خیلی وقت بود از خونه بیرون نرفته بودم رو نیمکت نشستن پارک هم تفریحی بود
نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 ساعت 10:51 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |


Design By : Pichak