تبلیغات
بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے - ...

بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے

سلام  دوباره بعد از وقت ها اومدم ...

میخوام بگم که چقدر واژه ی زندگی مبهمه .....
چند روزیه که اصلانمیدونم دارم چیکار میکنم خیلی دیگه دلم به سمت درس پر نمیکشه ....
در کل نمیدونم چم شده ؟؟!!! فقط میخوام یکی بم بگه بیا بریم بیرون منم دنبالش برم ....
دیگه امروز با مامانم رفتم خونه ی مادر شوهر خواهرم میخواد بره مگه بعد اش پخته بودندو اینا ...
بعد از پنج شیش سال  دیدمشون ...در عرض شش سال پدر شوهر خواهرم انقدر پیر شده بودواز بین رفته بود که نگووووو ..
تا دیدمش بغض گلومو گرفت ... خیلی بیچاره پیر شده بود ....
گفتم یعنی بابایه منم در عرض این شش سال تغییر کرده یا نه؟! ...
بابام بهترین مرد دنیاست ..... واقا مامانمم خیلی ازش راضیه ....
هیچ مردی مثل بابام نمیشه ..... خیلی دوسش دارم
فردا قراره برم مدرسه مغنعه بگیرم .... با دوستم باهم میخوایم بریم ...تازه مقنعه گرفتن تا شنبه وقت داشته اونوقت فردا که چهارشنبه س میخوایم بریم
اصن من تو مدرسه مستمه ازادم ... دختر خالتکه معاونتون باشه دیگه حلللللللله
البته ققط دوست صمیمیم میدونه ....

الان دارم به یه اهنگ دارم گوش میدم از استاد معین نازنین ... همشهری خودم

چه ویرانگر ولی شیرینی ای عشق
گهی شادو گهی غمگینی ای عشق
بیا که باهمه افسونگری باز
برای درد دل تسکینی ای عشق
بی من خرابم در رنجو عذابم
ای عشق


اهنگ شادیه

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور 1394 ساعت 07:42 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |


Design By : Pichak