بـــــــــرگـــــ آبـــــــــے

من اونشب رصد رو رفتم و تو راههبرگشتن خواهر جان با زنگ زدن های بسیار و ابرو بردن ما به خانهرسیدم خخخخخ

گرفتم خوابیدم و صبح جمعه چشم گشودم که بعد از چند روز در خانه ام خخخ

جمعه به استراحت و الافی گذشت و عصر ان بعد از مسافرت فصد ان کردیم که کثیف شده ایم و به حامام رفتیم واز حمام بیرون امدیم دیدم نجمه و سمیرا بهم گفتن انگار نتایج کنکور اومده و من ته قلبمان خالی شد و موبایل را به دست گرفته و به داخل سایت سنجش رفتیم. اون وقت میگفتم یا مینویسه کامپیوتر شهرکرد یا نساجی صنعتی اصفهان خواهرام از من پریشانتر بودن ولی به روی خود نمی اوردن و خود را در اشپزخانه مشغول کرده بودن وقتی صفحهی من باز شد دیدم نوشته امار صنعتی اصفهان و من با صدای بلند تعجب خود را بیان کردم و گفتم چییییییی؟ امار صنعتی اصفهان ؟ و ان موقع بود خواهرام رشته ام نفهمیده بودن ولی صنعتی اصفهان را شنیده بودن و به جهش افتاده بودن و خود به گریه افتادم خخخخ

و در ان موقع که نمیدانم مامانو باباو امین و شوهر خواهرم کجا بودن سر رسیدن و خبر به همه رسید به مرضیه زنگ زدن گفتن که امار قبول شدم صنعتی اصف چون ارمغان گفته بود نتایج اومده و این خبر نامبارک در ان لحظهبرای من به مرضیه هم رسید و مرضیه هم ناراحت شده بود ولی بقیه خوشحال بودن به جز من بابا خوشحال بود مامان هم خوشحالبود ....که بعد از سه ماه هیچوقت اون شب رو یادم نمیره

خلاصهبه سایت دانشگاه رفتیم که نوشته بود اول ثبت نام اینترنتی کنیم بعدش هم باید بریم ثبت نام حضوری و شنبه یک مهر هم کلاسا شروع میشه :((

بقیه ش هم باشه واسه بعد خخخخ



نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت 12:24 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

عاقا نمیدونم چطوریه در کل نمیشه بنویس ادامه قبلی رو ولی حتما مینویسم چون روزای حساس زندگیم هست .....

الان میخوام بگم که بعضیا تو گروه مدرسه از حسودی دارن میترکند با ادم بحث میکنن. واقعا نمیدونم چی بهش بگم واقعا نمیدونم از اون روز که نوشتم صنعتی اصفهان قبول شدم رفتارش صدوهشتاد درجه تغییر کرده . من دیگه بچه نیستم که با اینو اون دعوا و قهر بکنم یعنی از سوم دبستان با هیچکدوم دوستام دیگه قهرو اشتی نکردم ولی این دیگه داره رو عصابم راه میره

نوشته شده در جمعه 21 مهر 1396 ساعت 12:16 ق.ظ توسط آسمان . نظرات |

بعد از18 شهریور نشد بنویسم ادامه رو ولی امشب دیگه گفتم بیام بنویسم چون خیلی اتفاق افتاده این چند وقت


بعد از ماجرای 18 شهریور به سمت شهرستان نور حرکت کردیم و اونجا کنار دریا رفتیم و دوباره جنگل زیبای نور و نمک ابرود هم رفتیم و چون شلوغ بود فقط سورتمه شو رفتیم. خرید هم رفتیم و البته همگی دریافتیم در تابستان شمال رفتن فایده ای نداره بهتره مثل همیشه پاییز بریم

اصلا پائیز دو تا خوبی داره

یکی هواش انقدر شرجی نیست

دو انقدر شلوغ نیست

سه و از همه مهم تر زیبا تره

ولی من میخوام لذت شمال تو زمستونم بفهمم وقتی برف میاد باید زیبا باشه

برگشتنه از جاده هراز اومدیم و برای ناهار که ساعت 5 عصر شده بود گفتیم بریم فیلبند تو جاده فیلبند پیچیدیم و به فیلبند نرسیده تو یکی از روستا ها نشستیم و جوج زدیم

و راه افتادیم به سمت رودهن که شب رو اونما بخوابیم و صبح راه بیوفتیم سمت وطن و من هم استرس رصد رو داشتم چون پنج شنبه رصد داشتم

خلاصه شبش من نفهمیدم چطوری خوابم برد صبح پاشدیم راه افتادیم ساعت ده بود که رسیده بودیم تازه به تهران که از جاده ساوه بریم که مستر قضاوی زنگ و گفت ساعت شش ونیم رصده و وسایل لازم رو نام برد

ان موقع بود که آه از نهادم برخواست چون من فکر میکردم ساعت 8 میریم رصد

خلاصه با کلی استرس و بیچارگی بابا و داداش و بدون استراحت راندن به خانه رسیدیم ان هم ساعت پنج و چهل دقیقه

واقعا نمیتونم چطوری شکر گذار خدا باشم که همچین خانواده ای دارم

خلاصه از ماشین که اومدم پایین سرم گیج میرفت کلا به خواب احتیاج داشتم

ولی دوباره توشه بستیم برای رصد تا ساعت 12 شب

شام هم نون پنیر بردم خ خخخ

تازه قرار بود شنبه هم نتایج کنکور اعلام شود و کلا از تو سفر فشار واسترس روم خیلی بود

خلاصه ساعت ششو نیم رسیدیم دم اموزشگاه و رفتم تو دیدم همه اومدن خلاصه اینکه ده نفر بودیم شش تا خانوم چهارتا اقا با دوتا ماشین

مستر ق همه رو دسته بندی کرد ما افتادیم تو پیکان اقا ی ت ..

خلاصه به سمت حاجی اباد حرکت کردیم و تو یه باغ مانند که در بیابان بود و خودش هم بیابان بود رسیدیم تلسکوپ را علم کردن

و خلاصهرصدد شروع شد اول بار صورت فلکی هارو دیدیم بعدش با تلسکوپ کلی خوشه ستاره ای و سحابی دیدیم وبسیار خوش گذشت جالب این بود من با خودم کلی وسیله برده بودم ولی بقیه انقدر راحت گرفته بودن رصد رو کلا من فهمیدم برا رصد بعدی چه کنم

تازه برگشتنه داستانی داشت که الان حال ندارم بگم و در کل از دست این سمیرا

بقیهش باشه واسه فردا شب


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1396 ساعت 12:07 ق.ظ توسط آسمان . نظرات |

و امروز هجدهم شهریور. دیشب خستهرسیدیم به شاهرود دومین شهر بزرگ ایران از لحاظ مساحت واقعا شهر بزرگ و توسعه یافته ای هست و اینکه باید شاهرود مرکز استان میشد نه سمنان

شاهرود واقعا زیباست حیف که خیلی دوره و اینکه راهش خیلی سخت و طاقت فرساست وگرنه دانشگاه صنعتیشو انتخاب میکردم اب و هواشم عالیییی

خب ازینا که بگذریم امروزشگفت انگیز ترین روز زندگیم بود واقعااااا شگفت انگیز

صبح راه افتادیم به سمت روستای ابر که بریم جنگل ابر رفتیم جنگل ساعت دوازدهظهر صبحونه خوردیم خخخخ

قبلش یه کیک و شیر خوردیم تو جاده که واقعاااا چسبید

دوازدهظهر ابر ها پایین بودن و عقب اونجایی که نشسته بودیم ابر نبود

بعد صبحونه به غیر مامان و بابا راه افتادیم پیاده رفتیم به سمت ابرا اون پایین البته بگم جاده ی پایین رو فقط ماشین های شاسی بلند. میتونستن برن خلاصه ما که ماشین رو بیش از یه حدی نبریدم پایین ولی تا همونجل که بیشتر ماشینا اومده بودن همه ماشینا سختشون بود و ماشینا ما همه بو لنت سوخته میداد واینکه یه پارس بود اومده بود پایین خودشو کشت تا بره بالا

خلاصه پیاده از جاده رفتیم پایین کلیم عکس گرفتیم با ابرا کلییییحال کردیم تو ابرا

بعدش اومدن بالاش کشته شدیم من که کلا خیس شدم کلی کالری سوزوندیم

ساعت سه بعد از ظهر ابگوشت خوردیم انقددددددر چسبید تازهابرا هم اومده بودن بالا و کلا مه بود بعد ناهار نشد بمونیم چون بارون گرفت و کلا ابر شد که فقط یک متری رو میدیدم تازه بالا اوردن ماشینام سخت بود خلاصه خیس شده از بارون نشستیم تو ماشین و با بوی لنت و ابر غلیظ جاده خاکی رو بالا رفتیم من خوابیدم از بس خسته بودم بعد که بلند شدم تویه مسجد از شهرخراقان رفتیم دستشویی مردمش مهربون بودن

بعدش گفتیم بریم ابشار کلی راه رفتیم شهر موجن و دوباره کلی جاده خاکی رفتیم و خورشید داشت غروب میکرد تازه وسط راه هی پشیمونم شدیم که برگردیم و هوا تاریکه و فایده نداره

خلاصه خورشید غروب کرد ما رسیدیم اونجا و جالبتر اینکه باید میرفتیم تو شکاف کوه اونجا ابشار بود تو تاریکی فلش موبایل رو روشن کردیم و رفتیم تو اب. تو شکاف کوه صدا اب زیاد بود تازه پله مارپیچی داشت که بریم بالا و ابشار واقعی رو ببینیم

نمیدونم چطوری بگم که یاد فیلم ترسناکا افتادم تا پله رو دیدم دقیقا مثل تونل بود شکاف کوه و من گفتم بیخیال نریم بالا به بابا و بهار که بهار گفت بیا بریم و جسورانه رفتیم از پله مارپیچی اهنی بالا خیلی باحال بوو مخصوصا اینکه تاریکه تاریک بود کلا بیشتر حال داد رفتیم بالا ابشار رو دیدیم . متاسفانه نتونستیم عکس بگیریم چون تاریک بود خوده ابشار تو روز واقفا قشنگه ولی تو شب برا بار اول خیلی بیشتر حال داد من که پاهام یخ زد اومدیم بیرون

همه جا تاریک بود چراغا ماشینو روشن کردیم. جلوش یه حصیر انداختیم البته من این کارارو نکردم چون محو اسمون یودم

انقدر ستاره پیدا بود که من کلا قاطی کرده بودم صورت فلکیارو. بار اول کهکشان راهه شیری رو دیدم نمیدونم چطوریوصفش کنم نمیدونم اسمونو چی بگم انقدر محوش بودم که کاپوچینو رو یادم نیست چطوری خوردم

بعدش انقدر جیغ و داد کردم از زور خوشحالی که انقدر ستاره و انقدر اسمون قشنگه که همه جذب اسمون شدن چراغا رو خاموش کردیم و منم بهشون کهکشان راهه شیری رو نشون دادم که مثل یهابر تو اسمون کشیده شدهبود توش پر از ستاره بود وااااااای بهترین اسمونی بود که دیدم نمیتونم امروز رو با اون همه لذت هاش توصیف کنم فقطمیتونم بگم خدایا شکرت

اون مه که با بو لنت سوخته بود چقدر کیف کردم غار با اون همه مخوف بودنش و ماجرا جوییش و اون از اسمون که دیگه امروز منو به شگفت انگیز ترین روز عمرم تبدیل کرد

فقط حیف که دوربین نداشتم و دوره عکاسی نجومی رو هنوز نگذروندم وگرنه یه عکس از اسمون میگرفتم که خیلی توپ بود الانم ساعت نه هست و تو ماشین هستیم هنوز داشتم اسمونو از پنجره ماشین نگاه میکردم که گفتم بیام شرح شگفت انگیز ترین روز زندگیم رو بنویسم

پ.ن اسمون تو شهر درست پیدا نیست چون الودگی نوری دا


نوشته شده در یکشنبه 9 مهر 1396 ساعت 12:04 ق.ظ توسط آسمان . نظرات |

امروز رفتم ثبت نام فقط حالشو ندارم بنویسم 
اصلا قرار بود مسافرتم بنویسم 
در کل میام یه روز کلشو مینویسم 

نوشته شده در دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 01:49 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

یکی تو سال کنکور فهمیدم واقعا خواب خستگی رو از تن ادم میبره یکی امروز


امروز به مقصد شاهرود از استان سمنان راه افتادیم و الان که دارم این مطلب رو تو یادداشت گوشیم مینویسم ساعت شش و نیمه عصره و ما بعد از راهه سخت و داغ اصفهان به دلیجان و سلفچگان و قم و گرمسار که واقعا جاده ی داغو مزخرفی داشت وبعشدم به سمنان رسیدیم ساعت سه بعد از ظهر


ساعت چهار ناهار خوردیم و بعدشم یه ساعت همه دراز به دراز خوابیدیم و من بیدارشدم ساعت پنج و نیم و بیقیه هم بیدار کردم و الان داریم به مقصد دامغان و بعد هم شاهرود میریم


چقدر خوشحال شدم دانشگاه شاهرود نزدماااخیلی راهه تازه طاقت فرسا


من تا حالا دو دفعه س بدون چادر یا پشه بند همینجوری میخوابم تو فضا باز یکی الان که داشتیم همگی از خستگی راهمیمیردیم و البته هوای سمنان خیلی شرجی هست و خیلی طاقت فرسا


یک بار هم پارسال تو راهه برگشت از سرعین تو ساوه ساعت سه نصفه شب وقتی که همه ی راننده ها مون خسته بودن وحتی شوهر خواهر از بس خوابش میومد رفته بود تو خاکی خخخخخخ


توپارک ساوه من یه کیف زیر سرم گذاشتمو زود تر از همه به خواب رفتم صبح ساعت پنجو نیمم پاشدیم و راه افتاد به سمت اصفهان


مردم سمنان یجورین همه از دم معتاد زناشون نصفشون سیگاری. همه اینا رو تو چندساعتی که اونجا بودیم فهمیدم . من تو مشهدم دیدم زنا سیگار میکشن ولی تو اصفهان ندیدم


نمیگم تو اصفهان نیست ولی اونقدر زیاد نیست که تو چهار ساعت بشه دید


اگه یه شغلی تو ایران داشته باشم که خیلی درامد زا باشه و خیلی پولدار باشم محل زندگیمو اصفهان انتخاب میکنم تهرانم نمیرم چون اصلا دوست ندارم




نوشته شده در شنبه 18 شهریور 1396 ساعت 11:19 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

جالب این هست که من تو همه بچه های کلاسمون وضعیت خونه و شلوغی خونمون بیشتر بود ... ماماناشون چقدر بهشون می رسیدن ... چقدر پیگیر درسشون بودن ..ولی من از همون اول یادگرفتم مستقل عمل کنم...

الان مامان میگه تموم سعیمونو کردیم برا تو ..حرفشو قبول دارما چون مشغلش زیاد بود وتمام سعیشو کرد. ولی مادرا بقیه بیشتر پشتیبان بچه هاشون بودن

دو روزه اعصاب برام نمونده. پرن اینجاستو گوش من درد گرفتهاز بس بازی کرده و جیغ زده و این اسباب بازی مسقره هاشو گرفته دستش وکشیده اینور اونور

دقیقامثل پیر زن هاشدم بعد مامانش عصر میادخونه بهم میگه مثل پیرزن ها شدی اگه خودش صبح که چشماشو باز میکرد تو گوشش جیغ و سر وصدا بود پیرزنم میشد

در کل دیگه تحمل ندارم کاش زودترمهر بیاد برم سرگرم دانشگاه بشم

دلم میخواد جیغا دنیارو بزنم تازه فردا هم مسخوایمبریم مسافرت

کاش خودم تنهایی میرفتم مسافرت دیگه خسته شدممممم



نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 01:16 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

امروز اهنگی که سالها گم کرده بودمشو پیدا کردم ناصریا از عبداللهی

اهنگ کی بهتر از تو از عارف رو هم دان کردم ...خیییلی خووووبه

اهنگ مازیار فلاحی که میگه بیا بی بهونه برگرد پیش این دیوونه برگرد هم واقعا زیباست. چند روزیه تو مغزم تاب میخوره

اهنگ دیوونگی نکن معین برام من قشنگ نیست نه که بد باشه ها ولی خب وزن خاصی نداره ملودیشو هضم نمیتونم بکنم

رو گوشی از همه خواننده ها اهنگ دارم کلا گلچین تیلی عااالی ای شده که همه اهل خانواده بیچارم منو میکنن به خاطر به اشتراک گذاریشون و اینکه البته چهل درصدشون معینه


اهنگ امیر عباس گلاب هم عاالیه اسمش عشق تو هست .. ترانه ش خیلی روتینه و خودمونی من دوسشدارم مخصوصا اونجاشکه میگه عشق تو خوانندم کرد




نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور 1396 ساعت 12:05 ق.ظ توسط آسمان . نظرات |

دیروز جلسه اخر نجوم بود واقعا مستر ق... یه فرد موفقی هست به نظر من . درسته که در امد بالایی نداره ولی من موفق میبینمش

متولد 66 یا65 هست از سال84 که رفته پژوهشسرا سالبعدش خودش تو پژوهشسرا درس میداده فرد داناییه و با فهم

به همگیمون گفت که هفته ای یه کتاب میخونده تو زمینه نجوم که اسمش اثر مرکبه

و گفت ژاپنی. ها هر هفته یه تغییر کوچیک تو زندگیشون ایجاد میکنن برای موفقیت

دو تاکتاب نوشته

بیست و پنج جلسه ای که باهاش کلاس داشتم فهمیدم فقط برنامه ریزی میکنه فقط

الانم داره یه کتاب دیگه مینویسه

کلاس که تموم شد از همه انتقاد و پیشنهاد پرسید و اخر بار به من گفت که مطمئنه من موفق میشم همه بچه ها کلاسم حرفشو تائید کردن ... اون لحظه واقعا تاثیر زیادی رو من گذاشت حرف مستر ق و بقیه بچه ها . خانواده که دنبال موفقیت من هستن هیچ وقت این حرفو بهم نزدن ولی خیلی حرف خوبی بود خییییلی. امروز به مامان میگم بهم گفتن موفق میشم میگه به مستر ق بگو انقدر چاخان نکنه

یعنی نمیدونم چی بگم مامانم این حرفو زد

ادمی نیستم که حرف های منفی خانواده روم تاثیر بذاره میدونم کع موفق میشم

من حتی اگه از نجوم متنفر بشم باز هم با این جمع میرمومیام چون مشوقم هستن و میدونم میتونم باهاشون پیشرفت کنم

اصلا فرد مزخرفی تو کلاس نبود همگیشون خوب بودن همگیشونو دوست دارم

تو مهر وابان کلاس تکمیلی دوهفته یه بار یا یک ماه یه باره که مستر ق گفت بیشتر پنج شنبه س به خاطر اینکه من یوقت راهه دور اوردم و یه پسره دیگه مدرسه داره

از اینا بگذریم یه چیز داره واقعا نگرانم میکنه

علاقه من هر روز داره به نجوم بیشتر میشه فکر میکردم مطالب تخصصی تر بشه علاقه م کم تر میشه ولی بر عکس شد .. دارم فکر میکنم پس فردا پشیمون نشم که فیزیک رو بالا تر نزدم و فیزیک نخوندم

وایی این نتایج کی میاد خدااااا دارم دیوونه میشم به دلم گذشته شهرکرد میارم نمیدونم دیگه


نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور 1396 ساعت 08:04 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور 1396 ساعت 08:42 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

سلاام وصف دو روزم اینه که دندونم درد گرفته دندونی که 6 ماه پیش پرش کردم و الانم هرچی نگاه میکنم خراب نیست امروز برم ببینم چرا اینجوری . من کله دندون پزشکمو میکنم اگه بد پر کرده باشه ... از دندون پزشکی متنفرممممم

سه روزه دارم سریال کره ای میبینم اونم پینوکیو . اگه از بین همه ی سریال کره ای هایی که دیدم .بهترین فیلم نامه رو پینوکیو داره

دندووووونم . بدترین درد دندون درده

دیشب دلم اسنک بیرونی میخواس مامان زنگ زد به برادر جان که اسنک بگیره و اینجانب به معدمان وعده دادیم که اسنک میخورم یهویی برادر جان با کباب وارد شد و یهویی به فکر سلامت ما بود و در کل زد کاسه و کوزه یمان را خراب کرد

دانشگاه فرهنگیان قبول نشدم یااگه میشدم یکی از اولویت های بالاترشو قبول شدم که اونو نشدم. چووووووووووووووم

مردم ایران فوضول ترین مردم جهانن برا همینم پیشرفت نمیکنیم چون سرمون تو زندگی و کار خودمون نیست و تازه فوضولگیم که میکنیم واسه طرف بدم میخوایم

زندگی همو اینطوری نابود میکنیم




نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور 1396 ساعت 12:57 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

سلااام

دیشب بعد از دو ساعت تو مغازه موبایل فروشی موبایل خریدم ... الجی استیلوس 3

این گوشی عالیه ها یعنی یکی ببیندش فکر میکنه بیشتراز یک میلیون پولشو دادم همه چیزش باهم 900 شد

کارخونه الجی باید به من جایزه بده که طرفدار موبایل هاشم


امشب ماه کنار سیاره مشتری بود یعنی مقارنه بودن

از سیزدهم یوقت رفتیم مسافرت و اینکه اگه 15 شهریور جشن قلمچی برا رتبه برتر ها باشه منم تو هنر رتبه م زیر دوهزاره قطعا دعوتم میکنن و تشویق میشیم فقط حیف از دستش میدم

چرا اسم منو تو صفحه شهر نزدن ؟البته اسم خیلی هارو هم نزدن


نوشته شده در جمعه 3 شهریور 1396 ساعت 08:17 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

سلااام
ساعت هشت و نیم شب ما یعنی یازده ظهر امریکایی ها خورشثد گرقتگی براشون بود ودرکل خوش بحال منجماشون بوده 
کلاس نجوم رو خیلی ازش دیگه خوشم نمیاد .. درسته که مطالب خیلی خوب وتخصصیه ولی از آدماش بدم میاد نصفشون بی فرهنگن 
من تازه دیشب فهمیدم تا حالا تو عمرم سوار موتور نشدم و جالب تر اینکه یادم اومد دوم دبستان بودم کلاس زبان میرفتم یه روز بابام شاگردشو فرستاده بود دنبالم تازه اوشون موتور داشت خخخخ گفت بیا سوار شو گفتم خطرناکه سوار نمیشم میخوام پیاده برم خخخخ خلاصه اینکه با موتور پیاده منو برد در مغازه بابا خخخ عجب دوران خوبی بود
تو کنکور هی میگفتیم کاش تابسون بشه این کارو میکنیم اون کارو میکنیم الان هنوز هیچ کاری نکردیم 
امروز با دوستمان رفتیم بیرون صبح راستی یادم باشه هزارو پونصد پول رانی منو داد باید بهش بدم 
از سه چهار ماه پیش تا الان حساسیت فصلیم گل کرده و روزی سی تا عطسه میکنم به طوری که امروز دیگه خودم خسته شدم 
تا روز مرگی های اینجانب که هیچ چیز قابل توجهی ندارد تا بعد خدانگهدار 


نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت 11:09 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

دیروز فکر کردم دیدم رشته یه عمر با آدمه ولی دانشگاه چهار سال برای همین کامپیوتر شهرکرد رو زدم رو رشته هایی که علاقه نداشتم و اصفهان بود 
امیدوارم رشته های مورد علاقه مو اصفهان بیارم ولی اگه نیووردم میرم شهرکرد 
فیزیک رو زیر شهرکرد زدم چون خیلی در موردش تحقیق کردم و دیدم مهندسی هسته ای برا خانم ها خوب نیست و شغلی هم نداره 
دیشب تا یازدهو نیم هی انتخاب رشته رو ویرایش کردم البته با خواهران اگه اونا نبودن که من دیوونه میشدم واقعا دستشون درد نکنه 
امشبم به کمک شوهر خواهر انتخاب رشته دانشگاه ازادم کردم دست اونم درد نکنه 
امروز فکر کردم دیدم دقیقا این یه هفته انخاب رشته رو مثل دیوونه ها بودم و تو فکر فقط . امیدوارم هر چی به صلاحه پیش بیاد ولی بیشتری اصفهان باشه 
انتخاب رشته واقعا سخته حتی از کنکور سخت تر
سمیرا میگفت بزن شهرکرد ازدواج کنی انتقالی میگیری میای اصفهان خخخخ در کل منو با چی راضی میکنن 
کلاس نجوم خیلی سخت شده ها ! من دیگه میخوام فقط برم رصد این دنگ و فنگا و تخصصی ها چیه
بچا کلاس نجوم گفتن برم رشته ای که دوست دارم و به دانشگاه فکر نکنم 
راهنمایی هاشون خوب بود 


نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد 1396 ساعت 10:49 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |

کلا این چند روز که ننوشتم یه چیز بدی اذیتم کرد الان اومدم بنویسم 
راستی تو شهرکرد برا قایق سواری از ماشینامو که پیاده شدیم با یه مزدا رفتیم بالا تر که با قایق برسیم اونجایی که ماشینا بودن . بار دوم بود عقب مزدا مینشستم .انقدر خندیدیم و مسخره بازی عقب مزدا در اوردیم . اولش که پارو رو شوهر خواهرم گرفته بود دستش از پشت ماشین مثلا پارو میزد بعدشم صدا گوسفند در اوردیم .. خیلی حال داد تازه یکی از بچا مدرسه ام اونجا دیدم
از شنبه تا دیروز حالم بد بود اونم روحی چون خیلی بهم ریختم برا انتخاب رشته خیلی فکر کردم شب دوشنبه تا سه نصف شب فقط فکر کردم دیشب یازدهو نیم افقی شدم دیروز عصر دوباره رفتم برا بازبینی پیش خانوم اخلاقی . فرهنگیانارو اون بالا زده بودم . گفت یعنی انقدر علاقه دارم که حتی محل خدمت بویین میان دشتم زدم گفت تا دوسال اونجام بعدش میام شهر خودم ولی از یکی از دانشجو معلما پرسیدم گفت یعنی سی سال تدریس رو اونجا باشم الانم به خاله مهری زنگ زدم از یه نفر که تو اموزش پرورشه بپرسه  هنوز زنگ نزده بگه چی شده 
امشب دیگه باید انتخاب رشته رو وارد سایت کنم چون فردا یوقت سایت شلوغ باشه 
خیلی این چند وقت درگیر بودم تا حدی که رژیم غذاییم شکسته شد ولی وزن اضافه نکردم و دوباره امروز شروع کردم 
کلاس نجوم رصدی خیلی تخصصی شده ها واقعا تخصصی شده 
البته هنوز پاسخ گوی عمده ی سوالات منم که مستر ق رو شوخی میگه مثل لودر میام همه جوابای سوالا رو میدمو میرم .دیروز به خاطر مشاوره دیر کردم ولی منتظرم بودن . وای از کلاس ورزش بگم که انقدر درگیر انتخاب رشته بودم که چهار جلسس نرفتم یعنی نشده که برم 
امروز مانتو خریدم و پریروز کیف اینجوری پیش برم بوتیک میزنم 
امروز داشتم شال و روسریامو مرتب میکردم تصمیم گرفتم بوتیک بزنم 
خودم ماحتمال میدم یا فرهنگیان بیارم یا زبان آلمانی و فرانسه یا مهندسی نساجی صنعتی اصف یا کامپیوتر شهرکرد یا فیزیک اصفهان 
نساجی رو دوست دارم ولی شغل براش خیلی نیست میخوام تو ترم دو تغییرش بدم به کامپیوتر 
برا انتخاب رشته خیلی تحقیق کردم حتی به دانشگاه اصفهانم زنگ زدم و فهمیدم تغییر رشته سخته تو دانشگاه اصفهان تو دانشگاه صنعتی راحت تره  در کل میگم ای کاش فرهنگیان محل خدمت تیران رو بیارم  .اخه خیلی سخته برم فریدون شهر تدریس کنم یا فریدن یا حتی بویین میان دشت و چادگون و اونورا 
اگه اسنم نشد زبان فرانسه و المانی بشه چون خیلی دوست دارم 
بعدشم نساجی صنعتی اصف که تغییرش بدم 
خدا فقط میداند چه پیش می اید 

نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت 08:24 ب.ظ توسط آسمان . نظرات |


Design By : Pichak